پیش نوشت 1 : این نوشته خاص ترین مخاطب دنیا را دارد . روی سخنم تنها با یک نفر است که میدانم میخواند اما خیلی مطمئن نیستم که بفهمد !
پ.ن 2 : ای تو روحِ هر چی آدم تهی مغزِ کوته فکرِ سطحی نگرِ سادیسمیه !!!!
*******************
با توام ! با تو آدمِ روانی که معلوم نیست از کدوم بیغوله ای ، توی کدوم قرعه کشی یه کامپیوتر برنده شدی و حالا نشستی ببینی دکمه های کیبوردش هر کدوم به چه دردی میخورن !
آخه من واقعا به تو چی بگم ؟ هر چی فکر کردم این 2 ساعت که چی بگم بهت آخه که شعورت برسه بهش ، به نتیجه نرسیدم .
کاش به جای کامپیوتر ،کمی (فقط کمی) شعور برنده میشدی . کاش به جای امتیاز اینترنت ،راهنمای فرهنگ استفاده از تکنولوژی را میخریدی !
اصلا گیرم که همه بهانه های احمقانه ات واسه تلاش برای برقراری ارتباط با من ( که به قول خودت : وبلاگ خوبی دارم !!) قبول ؛ یه اپسیلون فکر نکردی شاید باعث مزاحمت و آزار کسی میشی ؟!
6 صبح واقعا زمان مناسبی برای چک کردن وب کم سیستم نیست ، اونم با کسی که اصلا نمیشناسیش !!! بعدش ، شعور داشته باش ! وقتی یک بار ریجکت میشی یعنی من نمیخوام ویدئو کال کنم با شما . دیگه شونصد بار درخواست دادنت رو نمیفهمم . خوب برو با یکی دیگه چک کن ، بزرگترین و تنها لطفی که اون وقت صبح و گیج خواب بهت کردم این بود که جلوی خودم رو به سختی گرفتم که نگم بر پدر و مادرت ... با اون تربیتشون !! ( آخه توی اون شرایط هم میدونستم که این رفتار سادیسمسک و توجیه ناپذیر تو ربطی به والدینت نداره !!! ) .
با این حرکت بسیار آزار دهنده ات منو ساعت 6 صبح از خواب بیدار کردی و با اصرار احمقانه ات منو اونقدر عصبی کردی که دیگه نتونستم بخوابم . اونقدر که واسه آروم کردن خودم مجبور شدم بیام اینا رو مستقیم بهت بگم شاید شعورت برسه و دفعه دیگه یه آدم بدشانس دیگه رو اینجوری اذیت نکنی .
اگر هم قصدت از این بازی احمقانه از دیشب تا حالا فقط و فقط اذیت کردن من بوده که بهت تبریک میگم ، به شدت موفق شدی ؛ اینم اضافه کنم که از دیشب که روی نِروِ من پاتیناژ میرفتی تا هر موقعی که از این حالِ سگی بیام بیرون و پاچه کسی رو نگیرم ، همه فحشها و لعن و نفرینها و شخم زدن مزارِ شریفِ امواتِ باعث و بانیش ، مستقیما برمیگرده به شخصِ شما ! گفتم بگم که بعدا نگی نگفتی .
پی نوشت 1 : راستی 024 کد کدوم روستا از توابع استان تهرانه ؟ aseman024 !!!!!
پ.ن 2 : ای تو روحت جناب آقای مریم جعفری که اسمت زهراست و امشبم عروسیته !!!!
لعنت به تو ! لعنت به توِ لعنتی که نه بودنت بودن بود و نه نبودنت !!!
لعنت به من ! لعنت به منِ لعنتی که نه توانستم و نه نتوانستم
لعنت به دوست داشتن ، عشق ورزیدن , فکر کردن ، حرف زدن ، نگاه کردن ، خاطره ساختن .....
لعنت به همه فعلهایی که صرف کردنشان ( در هر زمانی که باشد ) فقط تلف کردن زمان است وقتی مخاطب دوم شخص مفردش " تو " باشی .....
لعنت به من ! لعنت به منِ لعنتی که نه توانستم و نه نتوانستم ، نمیتوانم ، نخواهم توانست !!!
........
پ.ن: لعنتی ، کاش میفهمیدی که نمیتوانم . میفهمی ؟
فکر میکردم اینجا رو که باز کنم کلی حرف دارم واسه گفتن . فکر میکردم کلی جمله دارم واسه نوشتن.
خیال میکردم یکی از بهترین یادداشتهام بشه از نظر بار عاطفی و ادبی !
اما حالا ! خیره شدم به سپیدی صفحه مونیتور ، هر چند دقیقه یه بار هم پاک میکنم اون چند کلمه ای که نوشتمو ! نقطه سر خط !
چه اهمیتی داره دیگه ؟ چه فرقی میکنه اصلا ؟!
خیال میکردم یکی اومده که با بقیه فرق داره ، ولی درست همون لحظه ای که این خیالو کردم تو هم مثل بقیه شدی ، دقیقا به خاطر همین خیال ! شاید اگه این خیالو نمیکردم حالا تو واقعا با بقیه فرق داشتی ! میفهمی ؟ نمیفهمی ؟
از اولش ازت خوشم اومده بود حتی قبل از اینکه ببینمت . ولی از بعدش این خوش اومدنه هی کمتر و کمتر شد به جای اینکه بیشتر بشه . یعنی یه جاهایی یه کم بیشتر میشد ولی یه جاهای بیشتری هی کم میشد ! اونجا که تمام شب کنار من ِ مست ، دراز کشیدی و نخوابیدی و با خودت کلنجار رفتی که به احساس من و تفکرِ مستِ من احترام بذاری و .... ازت بیشتر خوشم اومد ، گفتم این حالیشه ! ... بعدش اونجایی که من ، اینجا ، به گناه ناکرده ، مجازات میشدم و داغون بودم ( و کسی نبود که دستمو بگیره و سرمو بذاره روی سینه مردونش و اروم تو گوشم بگه : سنجاب کوچولو ! نگران نباش درست میشه ! ) و من تنها کاری که میتونستم بکنم این بود که تا نیمه های شب بیدار بشینم تا تو به خونه برسی و از تو همین مونیتور سفید باهات حرف بزنم .. و تو ، کمترین چیزی که ازت خواستم این بود که به حرفام گوش بدی . نه کمک ، نه همدردی نه نصیحت نه هیچی دیگه . فقط گوش بدی به غرولندهای شبانه ام که از سر دلتنگی بود بیشتر تا از روی ناراحتی . دستی که نبود که بغلم کنه ؛ شونه ای نبود که سرمو بذارم ، حداقل گوشی باشه که بشنوه .... وقتی وسط حرفام چند لحظه سکوت کردم که یه جمله آرامشبخش ازت بشنوم و تنها چیزی که شنیدم صدای خواب ِ تو بود ! خوش اومدنم کم شد . بهم برخورد . نمیدونم شایدم کم توقعیم شده بود !
بعدش از اون به بعد هی این خوش اومدنه کم و زیاد شد . هیچ وقت اونقدر کم نشد که قیدتو بزنم و هیچ وقت هم اونقدر زیاد نشد که به عاشق شدن برسه . مهد کودک اومده بودیم انگار ، الاکلنگ سواری و تاب سواری داشت .
میدونی ، الان دقیقا دارم فکر میکنم که مشکل رابطه ما این بود که تو توی زمان مناسب توی مکان مناسب نبودی ! اون موقعی که باید اینجا میبودی ، نبودی ... اون موقعی که باید حال بد منو میدیدی ، ندیدی و این ندیدن باعث شد که سوالی رو بپرسی که نباید. یا شایدم باعث شد که حالت صورت منو موقع جواب دادن نبینی و حالتی رو که خودت دوست داشتی تصور کنی . نمیدونم . به هر حال موضوع اینه که دیگه هیچ کدوم از اینا مهم نیست . یعنی مهم هست ولی اهمیتی نداره .
دیگه به این فکر نمیکنم که کسی که میگه منو دوست داره چه جوری میتونه باهام دعوا کنه و سرم داد بکشه و قهر کنه و 2 شب آنلاین نشه و منو تا صبح منتظر بذاره ؟! کسی که ازم میخواد که بمونم و نرم چجوری بعد یه مشاجره اینترنتی منو از اددلیستش پاک میکنه ؟! وقتی کسی ازم میخواد که "بکشم بیرون" چرا بعدش باز بهم تلنگر میزنه ؟!!! نه ! دیگه به هیچ کدوم از این چیزا فکر نمیکنم.
میخواستم نبخشمت ولی حالا که فکرشو میکنم میبینم تو هم تقصیری نداشتی ! منظره ای که تو از " دوست داشتن " توی ذهنت داری با منظره من متفاوته ؛ همین ، به همین سادگی !
حالا میبخشمت . میبخشمت به خاطر همه اون حرفای قشنگی که بهم زدی و به یادم اوردی که هنوزم از شنیدن این حرفا خوشم میاد
میبخشمت به خاطر ارامشی که از اولین بغل کردنمون حس کردم و فکر کردم که چقدر جای یه بغل گنده مهربون توی زندگیم خالیه !
میبخشمت که حس قشنگ و خونه خراب کن انتظار رو باز برام زنده کردی !
! میبخشمت که باز منو به فکر زن بودن و دلبری کردن و شادیِ درونیِ حضورِ یه نفر توی زندگی انداختی
میبخشمت که نتیجه 2 سال و نیم مرگ تدریجی رو و فراموشی و رهایی رو که تازه بهش رسیده بودم رو 2 ماهه با خودت بردی .
میبخشمت که احساس به خواب زمستونی رفته مو با یه سشوار نیم سوخته بیدار کردی و حالا اینقدر داره منو قلقلک میده که نمیدونم دیگه چه جوری خفش کنم !
نمیدونم از کی ناراحتم یا از کی یا چی عصبانیم یا از کی متنفرم . فقط میدونم حسی که این روزا دارم چیزی نیست که از داشتنش خوشحال باشم و با وجود همه این حرفا .... میبخشمت . چون توکه تقصیری نداری ، تو فقط در زمان مناسب ، در مکان مناسب نبودی .... همین !
.
.
.
پ.ن.: این نوشته مخاطب ِ خاص ِ خاص داره
بعضی وقتا خوبه که ادم بدونه که دقیقا چی دلش میخواد . حس خوبیه .
وقتی دقیقا میدونی چی میخوای میری سراغ همون چیزی که میخوای نه کمتر و نه بیشتر .
دلم بغل میخواست ... نه از این بغل الکیای دوستانه که مواظبی لباس دوستت رژی نشه ، نه دلم یه بغل طولانی محکم میخواست. واسه دلمم مهم نبود اگه بغله به اندازه کافی گرم یا مهربون یا حتی اندازه دستای من نباشه !
کمبود بغل شدیدی داشت و دکترش هم گفته بود اگه اینجوری ادامه پیدا کنه سروکارت با بیمارستانه !!! دلمم اصلا دلش نمیخواست بره بیمارستان.
خلاصه که پاشد رفت که یه بغل خوب و به درد بخور پیدا کنه .
یه جا توی یه پارک چند تا بغل داشتن بازی میکردن ، خیلی مشغول بازی بودن اصلا دل منو ندیدن ! ... رفتم
توی یه رستوران یه بغل خوب بود ولی روش نوشته بود فروشی ! من که پول نداشتم .... اگه داشتم که اینجا نبودم .... رفتم
یه بغل هم پیدا کردم تو ورنیساژ ، بد نبود ولی دست دوم بود و خیلی هم محکم نبود .... رفتم
یه جا یه بغل بود ولی چسبیده بود به دلش ، هی میخواست منو سفت بگیره ..... من دلم نمیخواست .... بازم رفتم
یه جا گوشه توی یه کافه یه بغل تنها نشسته بود با خودش تنهایی سیگار میکشید ، خیلی تنها بود . به درد من نمیخورد ... رفتم دیگه داشتم ناامید میشدم ... داشتم یواش یواش به راه حل اجباری پیشنهاد دکتر فکر میکردم که یه شب ..... یه بغل مهربون گنده ،صاف اومد طرفم . هیچی نگفت ، فقط تا منو دید دستاشو وا کرد و بهم گفت : بغلم کن !
بغلش کردم عین اینکه یه سنجاب بازیگوش یه خرس گنده مهربون رو بغل کنه !
دیگه نرفتم . همه شب گذاشتم بغلم کنه . اونقدر بغلم کرد تا خوب شدم . دیگه به راه حل دوم فکر نمیکردم.
میدونی ، خیلی خوبه که بدونی دقیقا چی میخوای
حالا یه چیز جدید میخوام . میخوام یکی هی همینجوری نگاهم کنه و وقتی بهش نگاه کردم بخندم و بگم : چیه ؟! اونم اروم پلک بزنه و بگه : هیچی . و بازم دلش بخواد که نگاهم کنه . همینجوری ،بدون هیچی !
امشب که هیچی ، از فردا میرم دنبالش. دنبال یه نگاه ساده صادق طولانی عاشق ....
گاهی دوست داری
تکیه بدهی ، پناه ببری ، ضعیف باشی
دست ِ خودت نیست ، زن که باشی
گهگهاه حریصانه بو میکنی دستهایت را..شاید عطر ِ تلخ و گس ِ مردانه اش
.........لا به لای انگشتانت باقی مانده باشد !
دست خودت نیست ، زن که باشی
گاهی رهایش می کنی و پشت ِ سرش آب می ریزی
و قناعت می کنی به رویای حضورش
به این امید که او خوشبخت باشد
دست ِخودت نیست ، زن که باشی
همه ی دیوانگی های عالم را بلدی!
اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر
دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است
کوک کن ساعتِ خویش !
که مـؤذّن، شبِ پیـش
دسته گل داده به آب
و در آغوش سحر رفته به خواب
کوک کن ساعتِ خویش !
شاطری نیست در این شهرِ بزرگ
که سحر برخیزد
شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین
دیر برمی خیزند
کوک کن ساعتِ خویش !
که سحرگاه کسی
بقچه در زیر بغل، راهیِ حمّامی نیست
که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او
برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
رفتگر مُرده و این کوچه دگر
خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است
کوک کن ساعتِ خویش !
ماکیان ها همه مستِ خوابند
شهر هم . . .
خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند
کوک کن ساعتِ خویش !
که در این شهر، دگر مستی نیست
که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی
گردد
از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی
کوک کن ساعتِ خویش !
اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر ،
و در این شهر، سحرخیزی نیست دگر
سلام مرا به وجدانت برسان
و اگر بیدار بود
از او بپرس که :
شبها چگونه می خوابد؟!
در شبان غم تنهایی خویش ، عابد چشم سخنگوی توام .
من در این تاریکی ، من در این تیره شب جانفرسای
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو : پریشانتر از اندیشه من ، گیسوان تو : شب بی پایان ، جنگل عطر آلود.
شکن گیسوی تو : " موج دریای خیال "
کاشکی پنجه من در شب گیسوی پر از پیچ تو راهی میجست !...
چشم من : چشمه زاینده اشک ؛ گونه ام : بستر رود ...
کاشکی همچو حبابی بر آب ، در نگاه تو تهی میشدم از بود و نبود ...
شب تهی از مهتاب ؛ شب تهی از اختر ؛
ابر خاکستری بی باران پوشانده آسمان را یکسر ...
ابر خاکستری بی باران دلگیر است .
و نگاه تو ، پس پرده خاکستری سرد کدورت افسوس !... سخت دلگیرتر است ....
شوق بازآمدن سوی توام هست ، اما ... تلخی سرد کدورت در تو ، پای پوینده راهم بسته .
ابر خاکستری بی باران ، راه بر مرغ نگاهم بسته ...
وای باران ، باران ، شیشه پنجره را باران شست ؛ از دل من اما ، چه کسی نقش ترا خواهد شست ؟!...
آسمان سربی رنگ ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ ؛ می پرد مرغ نگاهم تا دور .....
دوباره زورق خاطراتم در دریای تو سیر میکند و من به روزی می اندیشم که شاید بتوانم دوباره دستهای مهربانت را در دستم بگیرم و برایت از دلتنگیهایم بگویم. به تو که حتی معنای سکوتم را نیز میفهمیدی .....
بدون تو شعرهایم همه تکراری و کهنه اند. و علایقم نیز پیش پا افتاده و بی ارزش .
کاش میشد زمان را متوقف کرد و فاصله ها را در هم شکست ، کاش برای یک لحظه هم که شده میشد دوباره پشت آن نیمکتهای چوبی نشست و به همه دنیا خندید.
اما افسوس که از آن روزها فقط عکسهایی قدیمی و یادگاری هایی که روی نیمکتهای چوبی حک کرده ایم به جا مانده ......
" دیروز بی بهانه اگر بودم ؛ امروز تنها بهانه من ، درک حضور توست ...
درک حضور مهربانی یک بوته زار سبز ..... "
*********
چشمهایت ، ای آیت پاکی مطلق ! دریچه الهام شبانه من شد و دستانت ، ای روح بزرگ ایثار ! منتهایی برای رسیدن به اوج ، به بیکران ، به سیر لحظه های ناب حباب بودن ...
نگاه بی دریغت ، شعله ایست که نمیسوزاند ،خاکستر میکند ، ذوب میکند. به تباهی نمیکشاند ، که محو میکند !...
و حرارت لطیف تنت ، بارانیست بر کویر عطشناک روحی منتظر و آشوبگر !
ترا نمیسرایم که خود را ؛ ترا نمیخوانم که اندیشه را ؛ ترا نمیخواهم که دل را ؛...
ترا برای خود میسرایم ، در اندیشه های خود میخوانم و برای خواست دل خود میخواهم و با اینهمه تو چه صبوری و من چه خودخواه !...
و این اوج لطافت حضور است ؛ بی شائبه و دو جانبه .
مرا روزی در غروب دیدی ، با شب به سر کردی و در صبح به پایان رساندی و من هنوز در شبم . نه ! که حتی پیشتر از آن ، در غروبم ، هنوز در آغازم .
روزی مرا دیدی و زمانی در اندیشه ره یافتنم بودی - شبی راه بر من گشودی و کشفم کردی و با اینهمه ای یار ! ای تمام معنای یار ، چه عبث به پیدا کردنم همت گماشتی و چه بیهوده بر دست یابیم به خود بالیدی !
و من هنوز همانم که بودم و هنوز گاهی وقتها خودم نیز به دنبال نیمه گمشده ام حیرانم و سرگردان ....
و با این همه هنوز چنان مینمایم که تو به مقصود رسیده ای !
نمیدانم چرا ؟؟؟ شاید تا ترا به پروازی گهگاه در آسمان آبی دلخوش دارم به پاس آسمان بزرگی که ندانسته تقدیمم نمودی !...
و تو ! ای نهایت خوبی !
مرا از خود باز ستان ، مرا به برتر ِ من برسان و در پی کشف ناشناخته ها مباش .
" تمام ابهت ناشناخته ها ، به ناشناخته بودنشان است "
روزی مرا دیدی و بی سلام پیش آمدی . روزی -نه چندان دور-دیگر هم مرا خواهی دید ( و شاید بی کلام خداحافظی ) ترک خواهی گفت .
تنها تو میدانی و من که در بین این آمدن و رفتن چه ها بر ما گذشته و هر کدام چه به دیگری بخشیده !...
ترا نمیخوانم که دل خود را ؛ با تو سخن نمیگویم که درون خود را و از تو جواب نمیخواهم ... نه ، از هیچ کس جواب نمیخواهم . اصلا سوالی نیست که جواب بطلبد !
........... شب به خیر ای منت " افیون همیشه " !
شراب چند ساله ات خواهم ماند تا گاهی که مستی ات به جنون رسیده ، خم شراب به توبه ای بشکنی !
چهارشنبه : 12/ اسفند / 77
پ.ن : مستی ات به جنون رسید ، خم شراب به آنی شکستی بی توبه ! و من همچنان همانم برای تو : " افیون همیشه " .....
نظرات ()